|
...تو را دوست دارم...
یک شاخه گل سرخ کافی است تا دوباره شعر بگویم و چند قطره باران شبانه تا دوباره عاشق شوم.
یک پنجره باز کافی است تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم و چند برگ زرد رها شده در باد تا دوباره قدر بهار را بدانم.
نگاه کن ... افتاب ساعتهاست که پشت در اتاقم ایستاده است و گنجشک هتی بی پناه بالهایشان را به شیشه پنجره چسبانده اند. کتابها در قفسه کتابخانه ام اواز میخونند. دلم میخواهد سقف را به یک باره بردارم تا دستهایم بی هیچ مانعی اسمان را لمس کند.
سیب های سرخ را ببین ایا به یاد درختان بلند قامت بهشت نمیافتی ؟ و ان روزها که نگاهمان به نگاه خداوند میافتاد ؟ یاد ان جاده ها بخیر که بی هیچ مضایقه ای ما را به سلامت از دره های شیطان عبور میدادند و به زنبقهای سبز فطرت میرساندند. یاد آن اشکها به خیر که از هزار ستاره روشن تر و از هزار دریا ابی تر بودند.
نگاه کن! نامت را به وضوح روز بوسه های کوچکم نوشته ام و همه واژه هایم دارند به سوی تو میایند.
میدانم که حصارهای چوبی شب خواهد شکست و دختر زیبای صبح روی صندلی باشکوه افق خواهد نشست.
چه آفتاب بتابد چه نتابد چه مردم تولد ماه را جشن بگیرند چه نگیرند من عاشقانه هایم را روی یک تکه پوست پرتقال جای خواهم داد...
<<<دوستت دارم>>>
|